یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸


زیاد پیش می آید که به این فکر کنم که من کلا در این دنیا به دردی میخورم یا نه. به این فکر کنم که من قرار است کار مهمی بکنم یا اینکه بشوم یکی از همینها که در رمانها آنها را با " کارمند جزء اداره ثبت " توصیف میکنند. خیلی وقتها با خودم میگویم که اگر قرار است دومی بشود، بودن یا نبودنم فرقی نمیکند. به هر حال هر آدم دیگری هم میتواند کارهای یک کارمند جزء ثبت را انجام دهد بدون اینکه در این دنیا اتفاق وحشتناکی بیفتد.

 

بعد یاد فیلم I, robot  می افتم. آنجا که Sonny ، همان ربات مظنون به قتل، میگوید "پدرم من را متفاوت از بقیه ساخته است پس کاری را هم که من قرار است انجام دهم، با کار دیگران فرق دارد". بعد با خودم فکر میکنم که همه ما آدمها هم با هم تفاوت داریم. شاید در چیزهای خیلی کوچک. اما چیزی که هست اینست که بالاخره فقط من هستم که این جورم که الان هستم. پس یک کاری در این دنیا هست که فقط من میتوانم انجام دهم چون فقط من این طوریم و هیچکس دیگر مثل من نیست. اگر من این کار را پیدا نکنم و آن را انجام ندهم، تا آخر دنیا هم هیچ کس دیگری نمیتواند آن را انجام دهد. این کار ممکن است هر چیزی باشد. من باید اینقدر بگردم تا آن را پیدا کنم چون مطمئنم هست.


هیچ نظری موجود نیست: