چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹


اینکه آدم کارهای مشکلی در زندگیش انجام داده باشد، معنیش این نیست که حتما میتواند کارهای آسانتر را هم انجام دهد

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

یه سؤالی خیلی وقته تو ذهنمه. میخوام بدونم آدما بیشتر به چی خودشون افتخار میکنند. یعنی مثلا شما اگه بخواید فقط یه دونه صفت خودتون رو بگید که بهش مینازید، اون چیه؟ خوشگلم، مردمدارم، پولدارم، تودارم، خویشتن دارم، ورزشکارم، اخمو ام، درازم، شادم، آسانگیرم، جدی ام، کاری ام، منعطفم، جوونم، پیرم، دختربازم، وبلاگم باحاله، آدم معمولی ام، بی دینم، مذهبی ام، بی تعصبم، خر هستم، الکی خوشم، خوشبینم، واقع بینم، مرد خانواده ام، زن زندگی ام، کتابخونم، دکترم، مهندسم، بچه باحالم، مهربونم، ... . هرچی که دوست دارید واقعا. اونی که هر چیتون که عوض شه، باز سعی میکنید این یه دونه رو حفظ کنید.

اگر هم که منو میشناسید و نمیخواید من بدونم یا دیگران بدونند، لطفا بدون نام جواب بدید. مرسی

پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۹


دیدید بعضی موقعها آدم تو یه جای شلوغ میره دستشویی. بعد یکی قبلا دستشویی بوده و گند زده به همه چی. دو تا راه بیشتر نداری دیگه. یا باید دستارو بزنی بالا و با کمترین کثافت کاری ممکن گه کاری  نفر قبلی رو تمیز کنی ( در بهترین حالت ممکنه دماغ به تورت بخوره ) که احتمالا دل و روده ات میاد تو حلقت. یا اینکه بیای بیرون و دیگه بیخیال این بشی که نفر بعدی فکر میکنه که تو بودی که ریدی و مالیدی و بعدم نشستیش و رفتی. خواستم بگم فقط برا توالت نیست. جاهای دیگه هم هست.

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

آدم بعضی وقتها فکر میکند که در دنیا چقدر آدمهای خوب بوده اند که تو آنها را تا همین چند لحظه پیش نمیشناخته ای. یکیش همین آقا. این هم لینک برای آنهایی که یوتیوبشان فیلتر است. کلیپ رسمی این یکی را پیدا نکردم اما وقتی دنبالش بودم، این را هم دیدم که خیلی دوستش داشتم. آدم فکر میکند چه حیف که بعضیها زود میمیرند

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

Courage, life and fear

 
"Life shrinks or expands in proportion to one's courage." Anais Nin
"Courage is resistance to fear, mastery of fear - not absence of fear." Mark Twain
 

چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹


امشب خوشحالم و حالم خوبه. صبح به موقع بیدار شدم و سر وقت رسیدم دانشگاه و کاری که قرار بود بکنم را در حدی که میتونستم انجام دادم. بعدش هم که اومدم خونه، خسته بودم و خوابم میومد اما گفتم برم حالا شنا کنم اگه حال نداشتم، زود برمیگردم. رفتم و شنا کردم و تونستم مثل روزهای عادی شنا کنم. بعد اومدم قیمه درست کردم. قیمه ام خوشمزه بود و این دومین غذای این هفته بود که با اینکه بار اولی بود که خودم تنهایی درست میکردم، مزه اش مثل غذای مامان بود. لباسهای تیره رو هم ریختم تو ماشین و بعدشم حوله ها و ملحفه ها. الان همه جورابهام و لباس زیرها و ملحفه ها و حوله هام تمیزند. تلویزیون هم شانسی یه چیز خنده داری میداد که یه کم دیدم و خندیدم. همه چیزهایی هم که میخواستم برای دوچرخه ام بخرم، دیگه خریدم. الان هم میخوام برم بیفتم مثل خرس بخوابم . الغرض، میخواستم بگم آدم میتونه به خاطر همین چیزهای در پیتی هم خوشحال باشه و وقتی هم خوشحالید میتونید بیاید تو وبلاگتون بنویسید بلکه بالاخره این فضای وبلاگستان هم به تعادل برسه که آدم شاد و خندون نیاد گودرش رو باز کنه، با دماغ آویزون برگرده بره هی ایمیل رفرش کنه که شاید یکی یه چیز خنده داری فروارد کرده باشه، حالش خوب شه باز. آره آقا من خوشحالم امشب

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹


وقتی نشود جایی که برای نوشتن است نوشت، دیگر به چه دردی میخورد؟